دکتر کمال اکبری - هرمنوتيك

دکتر کمال اکبری

ارتباطات سیاسی، دانش رسانه ای

هرمنوتيك


 

واژه شناسي

ارسطو به عنوان اولين فرد هرمنوتيك را براي نامگذاري بخشي از كتاب ارغنون، «در باب تفسير» به كاربرد كه در آن به بررسي ساختار دستوري گفتار آدمي پرداخته بود. و پس از آن اولين بار دان هاور و در سال 1654 از اين كلمه بهره گرفت وي «روش تفسير»  رادالان و دهليز علوم مي دانست چون معتقد بود كه تمام شاخه هاي دانش به كمك تفسير متن تغذيه و رشد مي يابد.

واژه يونانيhermeneutike از زمان افلاطون به كار رفته اما واژه لاتيني آن hemeneuyice از قرن 17 به بعد بوده است كه به شاخه خاصي از دانش بشري اشاره دارد.

معناي لغوي هر منوتيك به«هرمس» خداي پيام رسان يونانيان بر مي گردد و مأخوذ از واژه hermeneuin به معناي تفسيركردن و به فهم درآوردن است. و چون يونانيان كشف زبان و خط دو ابزار فهم و انتقال آن به ديگران را به هرس نسبت مي دهند كه وي واسطه فهم انسان وكلام خدايان بوده است.لذا از سه ضلع تفسير واژه ياد شده را استخراج كرده اند سه ضلع تفسير و شرح عبارت از:

1-  نشانه پيغام يا متن كه نيازمند فهم و تفسير است

2-     واسطه حصول فهم يا مفسر

3-     رساندن پيام نشانه يا متن به مخاطبان

تعريف هرمنوتيك:

1-  جان مارتين كلادنيوس: علوم انساني مبتني بر «هنر تفسير» است و هرمنوتيك نام ديگر آن است. هرمنوتيك هنر دستيابي به فهم كامل و تام عبارات گفتاري و نوشتاري است.

2-     آگوست ولف: علم به قواعدي كه به كمك آن معناي نشانه ها درك مي شود. لذا به درك زبان متن، دانش تاريخي دوران مولف نياز است.

3-     شلاير ماخر: هنر فهميدن است و بايد روش خوبي براي فهم درست باشد.

4-     ديلتاي: هرمنوتيك عهده دار ارائه روش شناسي در علوم انساني است.

5-     بانبر: هرموتيك آموزه فهم است وي به مطلق فهم نظر دارد.

6-   ريكور هرمنوتيك نظريه عمل فهم در جريان روابطش باتفسير متون است.

اما قلمرو هرمنوتيك:

هرمنوتيك سنت تفكر و تاملي فلسفي است كه مي كوشد مفهوم فهميدن را روشن كند و مشخص كند چه چيزهاي سازندۀ معناي هر چيز معنادار است.

پالمر به سه نوع هرمنوتيك معتقد است:

1-  هرمنوتيك خاص: به منظور منقح كردن كيفيت تفسير متون در شاخه­هاي علوم ومعارف به قواعدي در همان علوم نياز است.

2-     هرمنوتيك عام: از مقوله روش شناسي است و ارائه فهم و تفسير است و براي همه علوم است (شلاير ماخر) مي گويند قواعد عام بر فهم متن وجود دارد.

3-     هرمنوتيك فلسفي: ارائه روش ندارد ونقد روشناسي دارد.

هرمنوتيك عام:

از آغاز اين بحث در قرن 17 هرمنوتيك دلالت بر علم يا هنر تفسير كردن داشت. و لذا در آغاز شأن علمي كمكي در درون علوم داشت. نويسندگان اوليه متون هرمنوتيك ضبط و ثبت قواعد و اصول تفسيري را در شاخه هاي مختلف علوم داشتند. شلاير ماخر به دنبال ارائه قواعد عام تفسير و ديلتاي هم درصدد ارائه روشناسي عام براي مطلق علوم انساني بود.

اهداف هرمنوتيك:

براساس تعريف، اهداف مشتركي در هرمنوتيك وجود ندارد. هدف هيدگر از هرمنوتيك شناخت حقيقت هستي است. افراد قبل از وي به دنبال ارائه روش نو فهم متن بودند. گادامر درصدد شناخت حقيقت نيست و دنبال هستي شناسي فهم است. هيدگر به دنبال هستي شناسي از راه دازاين است ريكور هرمنوتيك را با پديدار شناسي پيوند مي زند و مي گويد قلمرو هرمنوتيك به معنا شناسي ارجامع مي­شود.

جايگاه واهميت:

هرمنوتيك با شاخه هاي متنوع علمي سروكار دارد و دربارۀ زبان و تفسير متن مورد توجه شاخه هاي مختلف معرفتي است. نقد ادبي، نشانه شناسي، فلسفه زبان، فلسفه تحليل و الهيات با آن ارتباط گسترده دارند. ريكور كه حتي نمادها، روياها، اسطوره هاي دين را نيز متن مي داند وحوزه تائيل هرمنوتيك را گسترش داده است. ديلتاي در پي آموزه هاي عام روش شناختي متقن براي علوم انساني بود تا فهم عيني را ممكن كند. ولي هرمنوتيك فلسفي با تاكيد برامتزاج افق مفسر با موضوع شناسايي شده ، فهم عيني پديده را منكر بود.

هرمنوتيك بي نام: انديشه و آرايي كه با نام رسمي هرمنوتيك عرضه نشده و لي درون­مايه آن را دارد و با برخي گرايش هاي هرمنوتيكي سازگاري داشته است. نوشته هاي افرادي مثل آگوستين از اين دسته است.مي­گفت صرف تبعيت از قواعد تفسير براي فهم كتاب مقدس كافي نيست بلكه وضعيت روحي مفسر نيز موثر است.

عالمان اسلامي و هرمنوتيك:

هرمنوتيك قبل از هيدگر به شدت معطوف به تفسير متن و توجه كيفيت تفسير آن و تنقيح روش درست فهم بود و هرمنوتيك فلسفي هم به آن توجه داشت. در علوم اسلامي نيز به فهم و تفسير متون توجه ويژه وجود دارد مثل كلام، فقه، تفسير و اصول فقه روش تفسيري علامه طباطبايي (به قرآن) با روش اخباريها و تفسير انفسي قرآن متفاوتند.

بازتاب هرمنوتيك در حوزه تفكر ديني:


امكان ارائه قرائتهاي مختلف ونامحدود از متون ديني، تاريخ مندي و زمانمندي فهم و تغيير مستمر آن، مشروعيت دادن به ذهنيت مفسر، تاثر پذيري فهم ديني از دانسته ها و پيش داوريها و انتظارات مفسر در مباحث هرمنوتيك ريشه دارد.

درك رايج و متعارف از متون ديني (قرائت سنتي از اين) برآموزه هاي زير مبتني است.

1-  مفسر در جستجوي معناي متن است. معناي هر متن چيز ي است كه مقصود متكلم و مولف بوده است وذهن مفسر تاثير ندارد. لذا  متون ديني داراي پيامبرهاي الهي به بشراند، و مفسر آنها را بايد درك كند.

2-  رسيدن به هدف مذكور از طريق روش متعارف و عقلاني فهم متن ميسر است و بايد ظهور الفاظ را فهميد.

3-     ايده آل آن است كه مفسر به فهمي يقيني از مراد متكلم دست يابد. كه به آن نصوص مي گويند.

4-     فاصله زماني ميان عصر مفسر يا خواننده با زمان پيدايي متن مانع دست يابي به مراد متكلم و متون ديني نيست.

5-     همت مفسر بايد به درك پيام مولف صرف شود. و دخالت ذهنيت مفسر ناموجه است.

6-     قرائت سنتي و صحيح از متن با نسبي گرايي تفسير مخالف است.

آموزه هاي هرمنوتيك فلسفي:

1-  فهم متن، محصول تركيب و استزاج افق معنايي مفسر با افق معنايي متن است. س ذهن مفسر دخالت دارد.

2-     درك عيني متن (مطابق با واقع) ممكن نيست چون ذهن و پيش داوري مفسر دخيل است.

3-     فهم متن عملي بي پايان است و قرائتهاي مختلف وجود دارد.

4-     فهم ثابت وجود ندارد.

5-     هدف از تفسير متن درك مراد مولف نيست بلكه متن مورد نظر است.

6-     معياري براي سنجش تفسير معتبر و نامعتبر وجود ندارد.

7-     سازگار با نسبيت گرايي تفسير ي است.

فصل دوم:

سيري در تاريخچه هرمنوتيك تا آغاز قرن بيستم:

علوم ومعارف بشري سير تكاملي خطي و عنايت گرايانه داشته اند. با حفظ موضوع و غايب به سمت تكامل اند. اما هرمنوتيك سير غايت گرايانه نداشته است و مكاتب آن متنوع وگاه متعارضند. و برخي غايت مشترك را در تفسير دانسته اند كه به دو دليل درست نيست؛

الف: تفسير درمشرب­هاي مختلف هر منوتيكي معناي واحد ندارد. (تفسيريعني: زدودن ابهام متن، بازسازي حيات دروني انسانها، فهم مقرون بر پيش  دانسته ها و...)
ب: خلاصه كردن تاريخ هرمنوتيك در علم تفسير صحيح نيست چون هرمنوتيك فلسفي غير از تفسير است.

آغاز هرمنوتيك:

متن و نوشتار همزاد با مقوله تفسير وفهم و شرح است. فهم متون متنوع با روشهاي مختلف است و لذا روشهاي تفسيري پيدا شد.

اما  هرمنوتيك گر چه به صورت تفسير تا قرن 17 وجود داشت اما اولين بار دان هاور سال 1654 در كتابي به نام «هرمنوتيك قدسي» اين واژه را به كار برد. امام اصل هرمنوتيك به نهضت اصلاح ديني و نحوه برداشت جديد از كتاب مقدس بر مي گردد.

پس نهضت اصلاح ديني شروع تفسير نو پديد است، لوتر گفت براي رستگاري «ايمان» كافي است و به علم عبادي وآموزش پاپ نيازي نيست. وي زيارت، روزه، ذكر قدوسيان و شعائر بجز غسل تعميد و عشاي رباني را زير سوال مي­برد.

لوتر گفت:

1-  انجيل يك كل به هم پيوسته است و چند انجيل نداريم.

2-   براي فهم انجيل نياز به تفسير كليات نيست و همه مي فهمند.

3-  برخي قسمتهاي انجيل با بخش ديگر تفسير مي شود.

هر منوتيك به مثابه منطق تفسير:


اول اين لفظ را دان هاور در قرن 17 براي تفسير كتاب مقدس به كاربرد. هرمنوتيك ابزاري براي رسيدن به معناي متن و نظر مولف است خواه صدق منطقي داشته باشد يا نه. تحليل معناي منطقي پس از دريافت مفهوم است. لذا هرمنوتيك با منطق (ابزار ضيانت از خطا) همزيستي داشت. عصر روشنفكري تنها متنهاي ابهام­دار و پيچيده نياز به تفسير داشت نه هر متني لذا هرمنوتيك به مثابه منطق و روش تفسير مخصوص متون (با ابهام بود) اپسينوزا            مي­گفت: بخشهايي از كتاب مقدس كه مشتمل بر معجزات و تمثيلات است قابل فهم نيست و نياز به تفسير دارد. كلادنيوس به امكان دخالت چشم انداز متن در امر تفسير پرداخت. وي مي گفت: چهار نوع ابهام ممكن است؛

1-  ابهام ناشي از اختلال در فقرات متن نياز به نقادي است. مرتبه سابق بر هرمنوتيك است.

2-  ابهام ناشي از عدم وضوح زباني، با آموزش زبان و لغت شناسي حل مي شود و به هر منوتيك مربوط نيست.

3-  ابهام ناشي از كلمات مبهم؛ كه از عهده  هرمنوتيك بر نمي آيد.

4-  متن سه ابهام قبلي راندارد اما قابل فهم نيست بويژه براي افراد مخاطب متعددي، هرمنوتيك براي اين موارد است كه نياز به تفسير را حل كند. پس تفسير در پي اثبات صدق يك عبارت نيست و در پي ابهام متن است.

فردريك مي ير: نظر  به تفسيري وي وراي افق تفسير لفظي است و شامل مطلق نشانه ها مي شود.

به نظر وي هرمنوتيك يعني علم به قواعدي كه لحاظ آن ها را بر درك معناي از نشانه ها قادر مي سازد . هر چيزي در جهان نشانه است. وي گفت: بهترين مفسر متن، نويسنده آن است.

آغاز هرمنوتيك مدرن:

شلاير ماخر (1834- 1768) بينانگذار آن است. او هرمنوتيك را به مثابه «نظر به فهم» تعريف كرد. وي بدفهمي را امري طبيعي مي­دانست. لذا هرمنوتيك (نه از زمان ابهام متن) از زمان تلاش براي فهم شروع مي شود چون امكان فهم در همه مراحل وجود دارد. وي بر خصلت ديالكتيكي بودن فهم و لزوم گفتگو با متن نظر داشت و هرمنوتيك را هنر درك صحيح گفتمان و متن مي دانست. هرمنوتيك وي فهميدن را اساس و پايه قرار داد. ماخر متاثر از جنبش رمانتيسم مطرح كرد. نمي توانيم مدعي فهميدن چيزي باشيم تا آن را درك كنيم. فهم ما از تاريخ ميسر نيست چون فهم نسبي است و براي فهم تاريخ بايد معيارهاي اعصار قبل را آورد. شلاير ماخر گذاز متافيزيك به هرمنوتيك فلسفي است.

هرمنوتيك شلاير ماخر:

ويژگيهاي جديدي دارد و افق هاي جديدي گشوده است. مهمترين ديدگاه هاي وي:

1-  ماهيت فهم و تفسير متن را در زمره هرمنوتيك درآورد قبل از وي هرمنوتيك را تكنيك حصول فهم و تفسير مي دانستند. فهم و تفسير را بازسازي و بازتوليد مي دانست. فهم اثر هنري يعني بازسازي تاريخي آن و سعي درنفوذ به دنياي ذهني آفرينندۀ اثر. پس فهم متن يعني مواجهه با ذهنيت مولف.

2-  نظر وي موجب توسعه در رسالت هرمنوتيك شد(قبلاً در صورت ابهام متن نياز به تفسير بود ولي در نظر وي درك و بازسازي مولف كه هميشه است. )

3-  به لحاظ كمي نيز قلمرو هرمنوتيك را توسعه داد و گفت شامل هر متني و گفتاري است نه فقط متون ديني.

4-  نوشتن و گفتن هنر است و در لباس هنر عرضه مي شود.

5-  فهم «درك فرديت شخص ديگر» است واين فهم امكان پذير است.

6-  قواعد زباني ودستوري براي حصول فهم و تفسير متن كافي نيست و درك فرديت مولف مهم است چون :

§         گاهي مولف مقصود خود را خوب بيان نكرده

§        از كنايه و استعاره استفاده نموده

§        از معاني ديگر لفظ بهره برده است.

7-  تفسير متني بر دو گونه است: الف: تقسير دستوري كه متكي بر قواعد لفظي و ادبي است. ب : تفسير روان شناختي كه در پي درك فرديت مولف و ذهنيت اوست.

8-  فهم متن در گرو درك دوجنبه دستوري و فني متن وزبان است.

9-  ماخر تمايل به چاپ آثارش نداشت.

10-                     فهم مسئله حلقوي است فهم اجزا بر فهم كل ضروري است براي فهم اجزاء ضرورتاً بايد كل را درك كرد. درك متن بر رابطۀ بازگشتي و مقايسه اي ميان اجزاء و كل استوار است و عنصر پيشگويي  و شهود نيز در آن سهيم است وهمين عنصر اين فهم را به ورطه هرمنوتيك مي آورد والا اساساً از نظر منطقي محال بود.

11-                     امكان فهم عيني متن وجود دارد و درك مقصود واقعي مولف ممكن است.

12-                     عبارات جدا از مولف نيست و بازسازي و تجربه مجدد انديشه مولف است، فهميدن به مدد اشتراك نوع انساني درآگاهي حاصل مي شود.

هرمنوتيك ديلتاي: (1833-1911)

1-  فضاي انديشه او: كاركانت در تضعيف متا فيزيك وتثبيت علوم تجربي به رشد وتقويت روش شناسي انجاميد و تاريخ گروي (نسبي گرايي) رواج يافت. تاريخ نياز به تفسير داشت و امكان فهم عيني درعلوم تاريخي مورد دغدغه بود.

ديلتاي عميقات با روش شناختي تاريخ گروي درگير شد.

2-  هدف ديلتاي:

وي به دنبال صورت دادن كاري شبيه كانت(كه در تحكيم مباني علوم تجربي كوشيد) در تحكيم مباني علوم انساني وتاريخ كوشيد. لذا با نقد عقل تاريخي به ياري علوم تاريخي و تفسيري برخاست. وي گفت نه تنها موضوعات علوم انساني و پديد آورندگان آثار آن خصلت تاريخي دارند بلكه مفسر ومورخ نيز وجودي تاريخي است.

3-فلسفه حيات و مقولات آن:

مي گفت: حيات واقعيتي بيولوژيك ومشترك ميان انسان وحيوان نيست. فلسفه زندگي، توده اي از حيات هاي فردي و غير قابل شمارش انسانهاست. كه واقعيت تاريخ و اجتماعي زندگي نوع بشر را مي سازد. تجربه عبارت است از ذهنيت آدمي كه در آينۀ فعل وعمل در مي آيد. ساختن بناي تاريخي نمونه اي از فعليت تجارب انساني است.

انسان قادر است زندگي را با هر تنوع و توانايي آن تجربه كند نه فقط امور محسوس را. شناخت حيات كه غايت علوم انساني است با شناخت در علوم تجربي و طبيعي متفاوت است.

وي براي علوم انساني روش شناسي خاص معتقد است وروش وي ارتباط نزديك با فلسفه حيات او دارد.

پايه هاي اصلي معرفت شناسي ديلتاي:

1-  انسان­ها حيات معنار دار را تجربه مي كنند.

2-  انسانها به تبيين و اظهار نظر اين معنا تمايل دارند.

3-  اين اظهارات براي ديگران قابل درك وفهم است.

وي به دو دليل بر روشناسي ويژه علوم انساني تاكيد دارد:

- عدم كارايي روش تجربي(تبيين علي پديده ها) در فهم جهان مخلوق ذهن انساني.

-جهان انساني مثل طبيعت قابل درك نيست چون از همساني ضرور تشكيل نشده است.

4-   ميزان موفقيت ديلتاي:

وي مي خواست براي علوم انساني بنيان هاي محكم پي ريزد وبنيان روش شناختي آن را برپايه فهم (نه تبيين) استوار كند. وي مي خواست بين تاريخ گرايي در علوم انساني وغيبت آن آشتي برقرار كند. و دخالت ذهني مفسر را كم كرده و نتيجه عيني از علوم انساني بگيرد.

وي از اشتراك آدميان در تجارب حياتي به قواعد عالم عيني مي نگريست.

دواشكال به ديلتاي:

1-  اگر  درك عيني ممكن باشد در روان شناختي تفسير نبايد شاهد اختلاف آراء باشيم. در حاليكه وجود دارد.

2-  نشان نداده كه چگونه روان شناختي تفسيري مولف عينيت قضايا در علوم انساني است.

ديلتاي مي گويد: تماميت انسان درتاريخ است: اشكال اين حرف آن است كه وي چگونه مي تواند تضمين كند مفسر ومورخ به درون زندگي ديگران راه جويد. وي مي گويد انسان مي تواند خود را از تاثير زمينه تاريخي برهاند و امكان شناخت عيني بيابد.

ارزيابي هرمنوتيك ماقبل فلسفي:

در قرن 20 با هيدگر هرمنوتيك فلسفي پديد آمد و قبل از آن را «هرموتيك ماقبل فلسفي» مي گويند. «مفسر در پي فهم مقصود مولف از رهگذر فهم معناي متن است وفاصله زماني بين صاحب سخن و مفسر متن مانع از فهم نيست و فهم متن بايد از پيش داوريهاي ذهني مصون باشد. اين حرف را هرمنوتيك ماقبل فلسفي جزء اصول و پايه هاي خود مي­داند و لذا در مباحث حوزوي ما نيز جا دارد. روش كلادينوس، ثلاير ماخر و ديلتاي نيز همين بوده است.

البته ماخر و ديلتاي دو نكته اضافه كرده اند: 1- فهم و تفسير چيزي جزء بازسازي ذهنيت صاحب اثر نيست.

2- نماياندن راه وصول به فهم و شيوه واصول حاكم بر اين بازسازي.

اين دو نكته گام مهمي براي فهم ذهنيت مولف است گر چه آنها از مولف محوري و امكان فهم متن دفاع مي كردند، اين روش عالمان ديني ماهم بوده است.

نظر ماخر اينست كه حركت دوري بين اجزاي جمله و كل آن با جملات متن و كل آن است وسپس رسيدن به فهم. پس نظر شلاير ماخر در حلقوي بودن فهم عيني فهم را مختل نمي كند بلكه توضيحي در چگونگي وصول مفسر به فهم عينيي متن است. ديلتاي نيز در فهم متن به زمينه هاي فرهنگي و فضاي فكري مولف جهت كمك به فهم متن نگاه مي كند تا با مولف همدل باشد واين امكان همدلي و بازسازي فرديت مولف او را از اتمام بي پايان دانستن فهم تبرئه ميكند. .

ديلتاي نظر به فهم برتر را گفته كه مفسر بهتراز مولف معناي متن را مي فهمد چون معناي هر متن برآيند قصد مولف نيست.

هرمنوتيك هايدگر:
رويكرد وي «هرمنوتيك فلسفي» بود. مدافعان اين رويكرد بسيار متنوع اند وگرايش هاي گوناگوني دارند.وجه مشترك همه گونه هاي هرمنوتيك فلسفي در فاصله گرفتن از روش شناسي، ونگاه فلسفي به مقوله تفسير و فهم بود. دو فيلسوف اين فكر را رشد داده اند بارتين هايدگر و گئورگ گادامر.

جايگاه علمي هايدگر (1889-1976) : برخي آراي او را ياوه سرايي دانسته و برخي او را در كنار افلاطون و ارسطو وهگل دانسته اند.

افرادي مثل سارتر، مرلوپونتي، هانس گادامر، هانا آرنت، ميشل فوكو، بورديو، تيلور و ريچارورتي ازهايدگر متاثرند.

از جمله مباحث وي:

تقدم فهم هر منوتيكي بر فهم گزاره اي كه در زبان قالب قضيه بيان مي شود.

حلقوي و دوري بودن فهم و تاثير پذيري آن از پيش ديد و پيش تصور.

تاريخي بودن وجود انساني

وي بحث هرمنوتيكي را در سال 1923 با سخنراني آغاز كرد و در سال 1916 كتاب «هستي و زمان» را نوشت: وي هرمنوتيك اينطور تعريف مي كند: «هنر درك زبان همديگر به ويژه زبان نوشتاري او.

وي فلسفه حقيقي، هرمنوتيك و پديدار شناسي را يك چيز مي­دانست نه جدا. چون فلسفه بايد به دنبال معناي هستي باشد و اين هدف جز از رهگذر تحليل پديدار شناسانه وجود انساني(دازاين) حاصل نمي­شود كار اصلي وي ارائه تحليلي از ساختار وجودانساني است.

هيدگر و فلسفه­هاي رايج:


مي گويد فلسفه غرب از افلاطون تا حال منحرف شده و بجاي تلاش براي درك حقيقت هستي(هستي هستها) به درك هست­ها پرداخته است. وسه پيش فرض مي گويد:

1- هستي كه محمول همه اشياء است مبهم است و نياز به تعريف دارد.

2- از سوي ديگر غير قابل تعريف است چون عام­ترين مفهوم است واز هيچ چيزي مشتق نشده است. ولي تعريف ناپذيري باعث نمي شود از آن سوال نشود.

3- هستي مفهوم بديهي است.

وي نقطه آغاز فهميدن را از وجود انساني (دازاين) مي داند و به طرف جستجوي معناي هستي مي رود. وي كه شروع درك هستي را از درك انساني و پديدار شناسي مي­داند راه حل برهاني ندارد و چون از غير وجود نمي تواند براي وجود نتيجه گرفت پس راه شناخت پديدار شناسي را قرار ميدهد كه از هوسرل استفاده كرده است.

و ازاين لفظ آلماني به معناي هستي – آنجا است و اشاره متناهي بودن انسان است و براي او پرستش از معناي هستي وجود دارد.

هيدگر: دازاين كليد فهم فكر من ا ست و منظور انسان است.

پس رويكرد وي با فلسفه غرب متفاوت است كه رويكرد فلسفي غرب معناي هستي بديهي ، عام وغير قابل تعريف بود ولي هيدگر به دنبال پرداختن به هستي ودرك آن بود.

ساختار دازاين:

وظيف فلسفه : جستجوي معناي حقيقي است، هستي حقيقي در همه هست­هاست، لذا تنها شناخت هستي دريافت و شهود آن در يكي از وجودات نقطه آغاز شناخت هستي انسان(دازاين) است. دازاين اين كه بمعني هستي- آنجا يا هستي – در جهان است آنجا يعني دنيا مي شود «دنياي هستي» منظور  از جهان فضا يا زمان خاصي نيست بلكه مجموعه­اي پويا از روابط است كه به اشياء و امور معنا و نظم مي دهد.

واقع بودگي آن است كه هميشه وجود انسان در جهاني هست وجهاني بدون من و من بدون دنيايم وجود ندارد.

وابستگي تاريخي دازاين:

افكندگي ويژگي ديگر دازاين است كه در آن جا بودنش افكنده شده است.

وجود انساني داراي چيستي وماهيت مشترك و ثابت نيست. هر دازاين وجود خاصي دارد و در محدوده امكانهاي ويژه و انتخابي كه صورت مي دهد نحوه هستي خودرا مي سازد.كه عبارتست از آن من بودن.

دازاين بعنوان«هستي در جهان» به دو طريق بر خودش منكشف مي شود: 1- از طريق اصول واحساسات2- از طريق فهم

دازاين به كمك فهم هرمنوتيكي، امكانهاي خاصي مي تواند فراهم آورد فرافكني او و پيش افكني دازاين، متاثر از محدوديت هايي است كه در آن پرتاب شده است.

يكي از جنبه هاي وجودي دازاين «سقوط» است مثل عافيت طلبي، غربت يا از خودبيگانگي، منتشرشدن يا تفرقه، در اين صورتها دازاين فاقد انسجام و وحدتي است كه متعلق به خودي اصيل است دازاين در موقع سقوط، خوداصيل خود را از دست مي دهد.

هيدگر كل ساختار دازاين را در تركيب سه لايه به نام «دلمشغولي» خلاصه كرد.واقع بودگي، سقوط، موجوديت

موجوديت يعني به خود اختصاص دادن اشياء وموقعيت ها از طريق فهم

ابعاد هرمنوتيكي هيدگر:

هدف وي درك معناي هستي و روش وي تفسير دازاين كه روش هستي شناسانه و پديدار شناسانه و هرمنوتيكي است.

1-  فهم: به نظر هيدگر فهم، گونه بودن دازاين است نه فهميدن از رفتاري ممكن انسان. پس فهم جزء جداناپذير آدمي است. فهمي كه ويژگي وتعين عام هستي انسان است مقدم بر دانش تئوريك و معرفت شناسي و روشناسي است.

فهم امكانهاي دازاين را آشكار مي كند و موقعيت و نحوه وجود جديدي را به روي او مي گشايد . دازاين هستي ممكن است و امكانهاي هستي خود را به حركت درمي آورد.

نظر هيدگر به فهم و تفسير هستي دازاين در بحث هرمنوتيكي«كيفيت غلبه بر فاصله زماني ميان مفسر واثر» ثمره علمي دارد. اينكه چون اثر ياحادثه تاريخي كه فاصله زماني با مفسر دارد و فاصله بيگانه ساز و مانع فهم دقيق است. مفسر نبايد به فاصله غلبه كند بلكه فهم، نحوه هستي وجود انساني است و هر انساني به زمان وجودي خويش تعلق دارد و معنا ندارد كه پل زده شود و آن اثر فهم گردد و مفسر در زماني سير كند بلكه فهم او در ظرفيت وجودي خويش فراهم است.

2-  تقدم فهم بر زبان و تفسير:

دازاين قبل از آنكه با زبان و در قالب قضيه وگزاره چيزي بگويد، از آن امر فهم هرمنوتيكي دارد يعني ما بدون فهم، با اشياء مواجه نمي شويم تا آن را تفسير كنيم بلكه هر شي توأم با فهم وارد دنياي هر دازاين مي شود.

3-  پيش ساختار داشتن فهم:
هر گونه فهم (تفسير زباني يا گزاره اي) مبتني بر پيش ساختار است و اين پيش ساختار مانع فهم و تفسير بدون پيش فرض ها و پيش داوريهاست.

پيش ساختار فهم سه لايه دارد: پيش واژه، پيش ديد، پيش دريافت.

اشياء و امور به واسطه فهم معنا دار مي شوند و هر معنايي بدون اين سه لايه ممكن نيست.

4-  حلقوي بودن فهم:

حلقوي بودن فهم ويژگي ساختار نهم و وصفي وجودي براي آدمي است. هر فهم مسبوق پيش داشته، پيش ديد و پيش تصور است.

اشكال؛ تفسير دانش علمي است و در دانش علمي به فهم مي­رسيم اگر نتيجه از پيش معلوم باشد دور لازم    مي­آيد.

هدف از تفسير، از سويي اثبات فهم و وصول به نتيجه علمي است.

از سويي  ديگر وقوف به فهم از نتيجه، لذا دورپيش مي آيد.

هيدگر: دورنيست چون حلقوي بودن جزء ساختار و شرط وجودي فهم است.

فهم              مفسر             به سمت فهم           فهم ديگر

5-  هيدگر ومقوله تفسير متن:

هولاب: به نظر هيدگر فهميدن يك متن آنچه نويسنده در متن نهاده نيست بلكه گشودن امكاني كه خود متن به آن اشاره دارد. همچنين تفسير تحميل معنا بر متن نيست بلكه توضيح وابستگي است كه بوسيله متن در فهم پيشين ما از جهان آشكار مي شود. ما با فهم با متن مواجه مي شويم نحوه وجود ما، وجود فهمانه است و ما با فهم موجوديم. رودلف بولتمان تحت تاثير هيدگر معتقد شد همه تفاسير از جمله تفسير كتاب مقدس با پيش فرضهاي فلسفي ونظري تشخيص مي يابند.

6-  تاريخي بودن انسان:

وي دازاين را وجودي تاريخي مي داند و تاريخي بودن امري عارضي نيست، امري وجودي و ذاتي است. چون انسان زمانمنداست و بشر فاقد سرشت مشترك است. و سرشت خود را وامدار تصميم وانتخاب خود مي­داند.

تفاوت آثار اوليه و متاخر هيدگر:

1-  مقوله زبان:

الف: اوليه: زبان پديده اي بشري با وصفي وجودي است انسان در زبان هستي در جهان خويش را بيان مي كند.

ب: متاخر: زبان در كانون انديشه است ومستقل از آدمي دانسته شده زبان را روشنگر معنا دانست و چنانكه موسيقي نيز مثل كلام روشنگر معناست.

2-  هرمنوتيك :

الف: اوليه: هرمنوتيك جريان افشاي هستي و تفسير وجودي دازاين است.

ب: متاخر: به ريشه يوناني هرمنوتيك وفادار است . از طريق زبان به تفسير هستي مي توان پرداخت.

3-برگشت به متن: در آثار متاخرش مي خواهد معناي غايب را صيد كند و ناگفته هاي متن را آشكار سازد. لذا رجوع به متن دارد.

نقد و ارزيابي:

1-  ميزان كاميابي فلسفي: انتفاد هيدگر از فلسفه سنتي غرب درعدم تامل در معنا وحقيقي هستي بجاست.

2-  فلسفه معطوف به بحث حقيقت باشد صحيح است.

3-  او نتوانست نظام فلسفي كه بعد هستي شناسانه دارد بنا گذارد چون اولاً: نقطه آغازين فلسفه او، دعاوي بدون اثبات است.ثانياً: اشكال روشي دارد و او اسنتاج منطقي و عقلاني را كنار مي گذارد و به پديدار شناسي روي مي آورد.

تلاش شلاير ماخر بر مساله سوء فهم بود و تلاش ديلتاي غلبه بر تاريخ گروي.

و هيدگر هستي شناسي فهم را بنا كرد. توجه به جايگاه فهم در ساختار وجودي انسان و ارائه تبييني وجودي از حلقه هرمنوتيك، تاكيد بر تاريخيت انسان و تقدم فهم بر زبان از مباحث هيدگر است.

كاستي هاي نگاه هرمنوتيكي هيدگر:

1-  تلقي واحد و روشني از هرمنوتيك عرصه نمي كند

2-  همه پرسشهاي متداول دربارۀ تفسير متن را رها كرده و به تحليل فلسفي در هستي شناسي فهم مي پردازد.

3-  رسميت دادن به ذهنيت گرايي

4-  تحليل دازاين از ساختار وجودي فهم وهسته هرمنوتيك توجيه نسبيت گرايي است.

5-  تلقي متداول از حقيقت با نظر وي سازگار نيست او حقيقت را آشكارگي معنا مي كند يعني آشكار شدن خودش شيء.

هرمنوتيك فلسفي گادامر:

وي درسال 1900 در لهستان متولد شد. وي از هگل و هيدگر متاثر است مهمترين نوشته اش كتاب حقيقت و روش» در سال 1960 بود اين كتاب به نحوي شرح و بسط «هستي و زبان» هيدگر است بجز اينكه مقداري به هرمنوتيك پيش از هيدگر نزديك شد.

گادامر با دو سنت فلسفي مقابله مي كند. رمانتيك آلماني 2- گرايش پوزيتويستي.

وي با عقلانيت روشمند مخالف است.

وي  مي گويد: درفهم وتجربه هنري ودرك حوادث تاريخي و تفسير متن واقعه اي اتفاق مي افتد كه درك وتحليل آن به روش علمي مقدور نيست و نياز به پژوهش فلسفي است.

هدف وي معرفي بهتر عالم فهم نسبت به آنچه در علوم مدرن ارائه شده است.

مسائله روش:

واو در كتاب «حقيقت و روش» واو جدايي است نه واو ارتباط. گادامر بدنبال آن است كه فهم چگونه ممكن مي شود؟

پاسخ به آن وراي روش است چالش گادامر با روش شناسي در اين چند مورد است: 1- وجود في نفسه اشياء همان وجود اشياء در عالم علم نيست و وصول به حقيقت را متناسب، با وجود اشيا ء در اين محل دنياي علمي ارزيابي كرد نه در دنياي واقعي پس وي به واقع نگري دعوت مي كند. 2- با شك دكارتي مخالف است و هم با اين مخالف است كه با شك مي توان شروع كرد.

4-  روش علوم تجربي شيوه اي عام براي درك جمله حقايق نيست. حقايقي به كنترل روش در مي آيند كه قابل تكرار باشند و حقايق از سنخ تكرار پذيري (واقعه) نيستند.

ماهيت فهم:

هرمنوتيك نخست معطوف به فهم متن بود توجه به آگاهي تاريخي موجب شد تمامي اشكال سنت و هر آنچه محصول خلاقيت وذهنيت گذشتگان است نيازمند درك و تفسير است.

رسالت هر منوتيك در تفسير اين موارد چيست؟

شلاير ماخره: معتقد به بازسازي معناي موضوع تاريخي.

هگل: معتقد به تركيب و زمينه مي­گويد پيدايش اثر مهم است لذا مداخلۀ وساطت فكورانه با دنياي معاصر، فهم گذشته در امتزاج با حال مهم است.

گادامر: فهم واقعه اي است كه اتفاق مي افتد واين اتفاق محصول خود اشياء است نه محصول اعمال روش كه فاعل شناسايي به كار گرفته است. اين ديدگاه نظر يونانيان است.

وي فهم صحيح از حقيقت در علوم انساني و ماهيت تفسير متن را با تلقي صحيح از مفهوم «بازي» گره مي زند.

تجربه، از جهان زباني است وتجارب ما بواسطه زبان است لذا فهم يك بازي زباني است. هدف گادامر از تحليل پديدار شناسانه بازي، مبارزه با پيش داوريها وتلقي هاي ايده آليستي از آگاهي است. چنانكه بازي سوبژكيتو و محصول ذهن فاعل نيست فهم و تجربه هرمنوتيكي هم محصول فعاليت ذهني فاعل شناسانيست. در يك بازي ذهنيت بازيگر در سامان دهي بازي دخالت دارد اما ذهنيت آن در چارچوب قواعد بازي فعال است. در فرايند فهم علاوه بر فهم وتفسير به «كاربرد» هم نياز است تا فرايند فهم كامل شود يعني همانگونه كه فهم، تفسيري است كاربردي نيز هست. تاييد فهم هرمنوتيكي مثل گفتگوي دو نفر است كه تحت تاثير حقيقت موضوع به وضعيت متفاوتي مي رسند

پيش داوري در فهم:

تمايلات ، ديدگاه ها و انتظارات ما در فهم دخالت مي كند البته فهم مقهور افق ذهني مفسر نيست. وي به دوري هرمنوتيكي وحلقوي بود فهم قائل است. سنت سرشت زباني دارد و از آن طريق اثر مي گذارد و ما با فهم سنت در تكامل آن سهيم مي شويم. افق معنايي مفسر و موقعيت هرمنوتيكي او در علم فهم دخالت مي كند. و اين افق از سنت وتاريخ متاثر است. وي به دخالت ذهن مفسر وخود اثر در فهم معتقد است واسم آن را «امتزاج افق ها» مي داند يعني فهم حاصل تركيب واستخراج افق معنايي مفسر واثر است.

زبان:

چرخش وجودي هرمنوتيكي بوسيله زبان هدايت مي شود زبان واسطه عام همه فهم هاست و تجربه ما از جهان زباني است. گمان عمومي آن است كه زبان علائم و نشانه هايي براي انتقال معاني وفهم است ولي گادامر مي گويد: ميان فهم و زبان فاصله نيست و ماهيت فهم زباني است. امتزاج افق ها همان امتزاج زبانهاست، زبان مفسر با زبان اثر ممزوج مي شود و زبان مشتركي پديد مي آيد. دنياي هر انسان امري ذهني است ومحصول فعاليت فكري ادبي او بي ارتباط بادنياي واقعي نيست. وي مي گويد: اين موضوعات واقعي هستند كه پا به عرصه زبان مي گذارند. هر كس كه زباني دارد در واقع دنيايي ويژه خوددارد. مفسر در درون خودش بايد به باز توليد، منطق و جهت گيري ها و داده هاي فرهنگي مولف ودنياي ذهني وي اثر بگذارد.

ماهيت زبان:

وي به زبان هندي فهم وواقع مندي زبان اعتقاد دارد زبان واقعيتي است كه هم اشكال فهم را احاطه كرده است. زبان خصلت تاملي دارد، آنچه گفته شده ناگفته را منعكس مي كند و جزء آينه كل مي شود. گادامر بر خلاف هيدگر به دنبال هستي شناسي محض نيست و مي گويد: هستي در زبان به سخن در مي آيد و كلمه، كلمه بودنش را مرهون آن چيزي است كه در او به سخن در آمده است. اگر به تجربه هرمنوتيكي نگاه هستي شناختي داشته باشيم بايد هستي را زبان بدانيم هستي در زبان پيدا مي شود وهستي زبان است يعني هستي به نحو زباني آشكار مي شود.

هرمنوتيك و ديگر شاخه هاي زباني:

از قرن 19 به بعد شاهد گسترش رشته هايي هستيم كه به زبان توجه ويژه دارند، بخشي جنبه علمي دارد مثل آنتروبولوژي ، آواشناسي سمانتيك، زبان شناسي نمونه هايي از گزارش علمي و تجربي به زبان هستند. در كنار فلسفه هرمنوتيكي او، شاخه هاي علمي وفلسفي متعددي با محوريت زبان وجود دارد مثل: زبان شناسي، فلسفه تحليلي سمانتيك.

فلسفه تحليلي: گرايشي كه مربوط به زبان و نقد منطقي آن است. برخي فيلسوفان وعارفان زبان طبيعي را در ارائه واقعيت ها داراي نقص مي دانند و دو دسته اند: گروهي با رفع نقص زبان را براي بيان اهداف فلسفي مناسب مي دانند به شرط استفاده صحيح از آن باشد. گروهي هم آن را ذاتاً نامناسب براي اهداف فلسفي مي دانند و دليل آن عدم وضوح وابستگي به زمينه و گمراه كنندگي آن مي دانند.

گادامر و تفسير متن:

هرمنوتيك سنتي و هرمنوتيك رمانتيك= تفسير متن، هرمنوتيك فلسفي، توجه به علت فهم وتفسير متن گادامر واعلام نقش زبان و نقش مثبت پيش داوريها در فهم وتفسير متن.

چند نكته دربارۀ گادامر:

1-  ناديده گرفتن قصد مولف: درك متن، فراتر از گفته مولف است و مربوط به خود متن است. مولف تنها يكي از مفسران متن است و فهم او رجحاني ندارد.

2-  توليد به جاي باز توليد؛ يعني در فرايند تفسير متن، معناي جديدي توليد مي شود و در اين توليد معنا، ذهنيت و پيش داوريهاي مفسر و خود متن سهيم اند.

3-  تكثر معنايي متن؛ به گفته گادامر فهم نه جستجوي چيزي درگذشته و يا بازسازي و بازآفريني بلكه تطبيق متن با زمان حاضر است.

4-  پايان ناپذيري عمل فهم: فهم متن جواب متن به پرسشهاي مفسر است و محدوديتي براي دخالت پيش داوري نيست فهم متن بي پايان است.

5-  فهم متفاوت به جاي فهم برتر: فهم ها هيچ رجحاني بر هم ندارند.

نقد وارزيابي هرمنوتيك گادامر:

گادامر درتحليل فهم وارائه الگو براي تجربه هرمنوتيكي از انديشه «تاريخ مندي» هيدگر متاثر است. وي در ديالكتيكي دانستن تجربه متاثر از هگل است و محصول اين تجربه به نحوه درآمدن اثر است كه مفسر بايد به آن گوش دهد. تجربه هرمنوتيكي يك مواجهه است واقعه وحادثه اي است كه اتفاق مي افتد و توافق وگفتگويي ميان مفسر و اثر برقرار مي شود وي اثرپذيري فهم از سنت را يادآور شده و سهم پيش داوري مفسر را گوشزد كرده و مي­گويد فهم محصول آميختن دنياها و افقهاي ذهني مفسر واثر است.

كاستي هاي انديشه گادامر:

1-  تلقي سنتي، حقيقت را وصف انديشه وتصديق وقضيه مي داند. نظريه­هاي مطابقت، سازگاري و يراگماتيستي حقيقت را وصف قضيه مي دانند اما در انديشه جديد غرب برخلاف آن است گادامر حقيقت را وصف اشياء مي داند و نه وصف انديشه ها. پس هر جا فهم اتفاق بيافتد حقيقت هستي خاص آشكار شده است. وي بين فهم صواب وناصواب فرق نمي گذارد و هر فهمي را حقيقت مي داند. لذا هم واقعه فهم، هم واقعۀ زباني است وهم واقعۀ حقيقت. لذا چند اشكال به نظر گادامر وارد است:

الف: تفسير گادامر از حقيقت آن را به امري خنثي و بي حاصل تبديل مي كند.

ب: پاسخ به هر پرسش، حقيقت وآشكار شدن شيء نيست در حاليكه گادامر چنين مي داند.

ج:وي به معناي واحدي از حقيقت وفادار نيست گاهي وصف خود اشياء وگاهي وصف تفسير مي داند.

د: وي دليلي ارائه نمي كند «حقيقت مطابقت با واقع  را» رها كرده است.

2-  گادامر و نسبي گرايي: هرمنوتيك فلسفي متهم به نسبي گرايي است، وي فهم را توافق اثر و مفسر مي داند و لذا بر اثر توافق آنها معناهاي متكثري پيش مي آيد و هيچ فهمي هم بهتر نيست بلكه فهم متفاوت است. لذا نسبت فهم وجوددارد.

3-  گادامر در تفسير و فهم منطق پرسش وپاسخ را قبول دارد درحاليكه در هنگام نوشتن متن خواننده نيست و درهنگام خواندن، نويسنده نيست پس پرسش وپاسخ اتفاق نمي افتد. و اساساً متوقف كردن عمل فهم بر پرسش ادعاي بي دليل است.

4-  گادامر مي گويد موقعيت هرمنوتيكي و پيش داوريها ثابت نيستند پس فهم ها تاريخمند است چون باافق معنايي مفسر گرده خورده است اما اشكالات: هيچ تبييني قادر به اثبات لزوم دخالت پيش داوريهاي مفسر درعمل فهم نيست.

فصل پنجم:

هرمنوتيك گادامر، هابرماس، و ريكور همه متاثر از هيدگر هستند اما تغييراتي دارند. هابرماس مي گويد در فهم عمل اجتماعي و علوم اجتماعي به جاي هرمنوتيك بايد در پي تفكر انتقادي و نقد ايدئولوژي باشيم.

هابرماس و تفكر انتقادي:

وي متفكر هرمنوتيكي نيست بلكه منتقد هر منوتيك است وي با نظر انتقادي در عرصه نظريه اجتماعي و جامعه شناسي تغييراتي بنيادين بوجودآورد و اجماع رسمي كه بر دوش كاركرد گرايي بود را برهم زد.

نظريه انتقادي از كانت آغاز مي شود كه مي­گفت: فاعل عمل شناسايي در آفرينش درون مايۀ آگاهي سهيم است و آن را سازمان مي دهد و تفسير مي كند. هابرماس از اعضاي حلقه فرانكفورت بود وآنها بنيان نظري ماركس را پذيرفتند ولي فرهنگ را روبنا نمي دانستند و براي اصلاحات اجتماعي به شرايط ذهني اهميت دادند. هابرماس واعضاي ديگر حلقه در نقد جامعه مدرن توافق دارند و معتقدند عقلانيت ابزاري و نگاه اثبات گرايانه بر علوم اجتماعي انسان معاصر را به شيء تبديل كرده است.

ويژگي نقد اجتماعي هابرماس رهايي از ايدئولوژي است. هابرماس به علاقه «بشري درتعيين افق فهم نقش مهم تامل است مثل پيش داوري نزد گادامر. وي معتقد است دانش بشري سه قسم است: علوم طبيعي وتجربي، علوم تاريخي، هرمنوتيكي، علوم اجتماعي

فهم علوم تاريخي- هرمنوتيكي ساختار هرمنوتيكي دارد وقصد آن تضمين امكان خويشتن فهمي برقراري فهم متقابل است.

دراين قسم علوم، علاقه علمي تشكيل دهندۀ دانش است. ولي اين روش را نمي توان به پديده هاي اجتماعي سرايت داد. چون در پديده هاي اجتماعي، روش انتقادي نياز است.

هابرماس نظريه گادامر در سلطه روش بر حقيقت را نمي پذيرد و سرايت دادن روش تجربي به حيطه علوم اجتماعي را رد مي كند. ولي هر دو نظريه اثبات گرايانه را نفي مي كنند.

اختلاف هاي هابرماس وگادامر:
1- هدف هرمنوتيكي گادامر تبيين ماهيت فهم وبرشمردن شرايط وجودي حصول آن است و مي گفت فهم روشمندنيست و از سنت وتاريخ متاثر است. وي روش تجربي را نمي پذيرد و اعتبار يافته هاي تجربي را زير سوال برده وبراي داوري آن هم معياري بدست نمي دهد هابرماس اين حرف را نپذيرفته چون بدون معيار نقد ممكن نيست لذا مي توان با نقد ايدئولوژي به فهمي روشمند رسيد. هابرماس: نظريه هرمنوتيكي نمي تواند تنها به صورت نقد محض و كلي باشد بلكه بايد روشي را نيز ايجاد كند لذا مي گويد نمي توانيم فقط به ساختار فهم بپردازيم بلكه بايد اعتبار ودرستي فهم را هم در نظر بگيريم.

2- گادامر درتفسير متن از امكان مرجعيت سنت و پيش داوري در سنت دفاع كرده و آنها را در مشروعيت فهم دخيل مي داند برعكس عصر روشنگري گادامر مي گويد سنت عالم و مفسر را احاطه كرده و بر آن اثر مي گذارد و هابرماس با اين نظريه مخالف است چون اين دخالت دادن سنت و مرجعيت را مانع نقد مي­داند

3-  گادامر نقش زبان درفهم مهم دانسته وفهم را حاصل توافق زبان مفسر و اثر مي داند كه زبان مشترك پديد مي آيد واين نشاندهنده عموميت هرمنوتيك است وهيچ كس نمي­تواند زبان و سنت را نقد كند. هابرماس مي گويد پديده هاي اجتماعي به تفكر انتقادي و نقد قدرت نيازمندند چون علاقه قدرت و ايدئولوژي، پديده هاي اجتماعي را پيش مي برد و رهايي اين پديده ها از ايدئولوژي كاذب به نقد ايدوئولوژي نياز دارد.

هرمنوتيك پل ريكور:

ريكور متفكر مبدع نيست بلكه متاثر از متفكران گذشته است و آثار متفاوتي دارد.

فلسفه تامل: فلسفه تامل وارتباط هرمنوتيك با اين فلسفه حلقه پيوند مباحث پراكندۀ ريكور است.

نظريه هاي تفسيري و مباحث هرمنوتيكي وي، اعم از معناشناسي ميل و روانكاوي و تفسير نهادها و هرمنوتيك متن راهي به سوي تامل فلسفي است. تامل يعني به خود اختصاص دادم كوشش ما براي زيستن و ميل ما به بودن.

پس تامل فلسفي به منظور درك چگونه بودن صورت مي گيرد انسانها تلاش براي زيستن وميل به بودن خويش را از طريق آثار هنري و نهادهاي اجتماعي ظاهر مي كنند و تفسير ما از آنها منجربه خويشتن فهمي مي شود. تفسير نهادها و اسطوره ها تامل فلسفي نيست ولي راه براي تامل است و تفسير نهادها نقطه آغاز تامل فلسفي است. استعاره افزايش گستره زبان، موجب افزايش درك و تلقي از واقعيت مي شود. ريكور معتقد است گونه گفتاري ونوشتاري گفتمان متفاوت است.

فلسفه اراده با سه گفتمان مرتبط است:

1-  گفتمان وصفي انجام مي شود.

2-  گفتمان ديالكتيكي: كه ارزشي و ارشادي است كه برآن است كه ارتباط افعال انگيزشي و عقلاني را درك كند.

3-  گفتمان هرمنوتيكي: كه با مقوله تفسير سروكار دارد، عمل نوعي متن است ودر جنبه هاي عمل ومتن مثل هستند الف: آنچه در متن است بر واقعه گفتن پيشي مي­گيرد مثل تحت الشعاع قرار گرفتن خود عمل با معناي عمل. ب: گفتمان نوشتاري بر عمل نيز تطبيق مي كند چنانكه متن مي توانداز مولف خودجدا شود عمل نيز از فاعل جدا مي شود. ج: همانطور كه متن از محدوديتهاي مدلول و محكي ظاهري خويش رهاست ، عمل نيز از شرايط اجتماعي خود تعالي مي جويد.

پس با عمل اجتماعي همچون متن رفتار مي شود.

نظريه تفسيري ريكور با هرمنوتيك گادامر متفاوت است چون گادامر هرمنوتيك را خارج از قلمرو وروش تجربي مي پندارد ونظريه ريكور تبيين و فهم وفاق ايجاد مي كند.

نظريه تفسيري ريكور:

اين نظريه تركيبي است وتفسير متن سرمشق اين نظريه است و عناصر آن عبارتند از :

1-  زبان ، واقعيتي كه مركب از نشانه­هاست.

2-  هرمنوتيك واقعه­هاي زباني مبتني بر زبان شناسي جمله است و شكل گفتمان مورد نظر است.

ويژگيهاي گفتمان:

-       در زمان حاضر و بطور زمانمند يافت مي شود ولي زبان خارج از زمان خاص است.

-       گفتمان داراي فاعل است ولي در زبان فاعل در كارنيست.

-       نشانه بر يكديگر دلالت دارند.

-       تبادل پيام تنها در گفتمان محقق مي شود.

3-  معناي قضيه غير از محكي آن است.

4-  گفتار ومتن تفاوت دارند.

5-  گفتمان افزون بر معنا داراي محكي است.

قوس هرمنوتيكي:

تفسير متن از نظر ريكور دربردارندۀ سه عنصر، تبيين، (عمل زبان شناسانه)، فهم (درك مفاد متن) و به خود اختصاص (جبنه فراعبارتي ) است. ريكور اين فرايند سه مرحله اي را قوس هرمنوتيكي مي­نامد.

ريكور به امكان ارائه قرائت­هاي مختلف از متن معتقد است فهم متن عبارت از جمع آوري وكنار هم قرار دادن معناي تك تك جملات نيست بلكه تفسير متن فرايندي كل گرايانه و تركيبي است. بيش از يك راه براي تفسير وجود دارد اما تفاسير با هم برابر نيستند. پس وي مي خواهد به نسبي گرايي و همچنين جزم گرايي نيافتد. ريكور تفسير محتمل تررا معتبرتر مي داند.

نقد ايدوئولوژي:

حوزه هرمنوتيك و نقد ايدوئولوژي جدانيست و برهم تاثير مي گذارند وي به دنبال پاسخ دوسوال است اول اينكه آيا در هرمنوتيك ظرفيت نقد وجوددارد؟ وي جواب مي دهد كه نظر هيدگر كه به هستي شناسي فهم روي آوردناقص است چون اگر از هستي شناسي به روش شناسي و معرفت شناسي منتقل نشود و ظرفيت لازم براي طرح تفكر انتقادي را نخواهد داشت. چهار شرط دارد كه هرمنوتيك سنت تفكر انتقادي داشته باشد:الف: متن را به لحاظ معنايي مستقل بداند مستقل از قصد مولف، شرايط اجتماعي و فرهنگي و مخاطب اصلي است

ب: جدا دانستن تبيين و فهم

ج: كمال هرمنوتيكي به گشوده شدن دنياي متن براي ماست و كمال هرمنوتيكي امكان نقد واقعيت است.

د: عمل فهم متن به خويشتن فهمي مفسر منتهي است و خويشتن فهمي راهي براي نقد است.

و سوال دوم: اينكه نقد ايدوئولوژي در چه شرايطي است؟ بستر نقد ايدوئولوژي جايي است كه كوشش وقدرت و زبان درهم تنيده شود.

ارزيابي ريكور:

1-  هرمنوتيك ريكور متواضعانه تراز هرمنوتيك فلسفي است چون هيدگر و گادامر پروژه بلند پروازانه براي هرمنوتيك خود قائل بودند مثل پوشش هرمنوتيك نسبت به همه ساحت هاي علوم انساني و هستي شناسي فهم به طور عام .

2-  ريكور به اهميت پرسش از هستي ولزوم تامل درباره هستي معترف است.

ريكور معتقد است بايد بين هرمنوتيك ، هستي شناسي و پديدار شناسي پيوند داد. به اين صورت كه از راه معناشناسي به هستي برسيم و از راه تفسير نمادها واسطوره ها به پيش برويم.

نقد پيش فرض­ها:

ريكور تحت تاثير هرمنوتيك فلسفي به استقلال معنايي متن اعتقاد دارد. از جمله استقلال معنايي متن از مولف است ونبايد نيت و قصد مولف را به حساب آورد. هدف قصد مولف نيست بلكه درك معناي متن جدا از مولف است. همچنين متن از زمينه پيدايي آن جداست و لذا قرائتهاي مختلف ممكن مي شود.

اشكال اين است كه اهداف رجوع به متن در نظر گرفته نشده است و اگر اين تفكيك متن از نيت و زمينه باشد هدف متن بدست نمي آيد مثلاً در قانون اساسي درك مراد قانونگذار بسيار مهم است.

نكته ديگر؛ ريكور به تبع فرگه معنا را متعلق به زبان و مفاد را متعلق گفتمان مي داند، معنا با دنياي خارج ارتباط ندارد.

ابهامات نظريه ريكور:

1-  ريكور نحوه وصول مفسر به محكي ومفاد گفتمان را ترسيم نمي كند.

2-  حلقه اتصال بين ارتباط حكايي الفاظ با مفاد و دنيايي كه از او حكايت مي كند ندارد.

3-  وي متن را تركيب كلي از اجزاء مي داند و اجزاء اصلي وفرعي وجودندارد، اين قسمت نظريه به نسبي گرايي مي انجامد.

4-  وي به امكان قرائتهاي مختلف از متن معتقد است و از سويي هم به اعتبار در تفسير متوسل مي شود و مي گويد تفسير محتمل­تر، معتبر است. اما اشكال معياري براي سنجش اعتبار نمي گويد كه براساس كدام معيار تنها ميسر سنجيده مي شوند.

فصل ششم:

هرمنوتيك عيني گرا:

انديشه وران قبل از هيدگر عيني گرا بودند. و در قرن 20هم افرادي چون امليوبتي و اريك هوش عيني گرايند.

نسبي گرايي: حقيقت را تغيير پذير مي دانند، قضاياي هميشه معتبر اخلاقي را منكر است، از تكثرايي دفاع مي كند، تاريخيت فهم را قبول دارند.

عيني گرايي: همراه مبناگرايي است، ميدان دادن به ثبات، بر تمايز فاعل شناسايي از موضوع و متعلق تاكيد دارد.

اميلوبتي:

هرمنوتيك وي واكنشي در برابر نسبي گرايي و ذهن گرايي است. وي هم مثل گادامر از نظريه به عام تفسير سخن مي گويد ولي عموميت وي معرفت شناختي است. از نظر او همه اشكال تفسير، ساختار مشتركي دارند

فهم تفسير:

1-  هدف تفسير رسيدن به فهم است. يعني درك دنياي ديگران نيازمند مواجه شدن با امور معنا دار هست.

2-  سه ضلعي دانستن فرايند تفسير در مقابل رفتار گرايي و همچنين هيدگر است.

3-  تفسير عيني ممكن است و تنها تفسير معتبر است. درك پيام مولف با مانع همراه است كه مفسر در فرايند تفسير و اعمال روش شناسي مناسب آن را مي يابد.

4-  تفسير عيني آثار تابع قالب هاي متنوع تفسيري است شيوه هاي متنوع تفسيري عبارتند از: فقه اللغوي، (بازيافت معناي واقعي و مقصود صاحب سخن)، انتقادي(مستلزم رويكرد پرسش گرايانه)، روان شناختي(فني، شكل شناختي فهم معنا از طريق درك اصول تشكيل دهنده پديده)

قواعد تفسير:

1-  اثر را بايد برحسب ارتباط با ذهنيتي كه در آن متبلور است تفسير كرد. (اصل استقلال هرمنوتيكي)

2-  اصل تماميت يا قانون سازگاري معنا(تاكيد برارتباط جزء و كل و لزوم توجه به نقش وتاثير متقابل جزء و كل در فرايند تفسير)

3-  مفسر مجبور به رديابي مجدد فرايند ذهني منتهي به خلق اثر در ذهن خويش است.

4-  تناسب معناييي در فهم يا قانون مطابقت هرمنوتيكي معنا مفسر فعاليت ذهني خويش را با آنچه از موضوع دريافت مي كند هماهنگ مي سازد).

اريك هوش:

وي مدافع عيني گرايي و طرافدار امكان دستيابي به فهم معتبر است.

مباحث وي در هرمنوتيك عبارتند از: معناي لفظي و تعيين آن، بيگانگي و تمايز معناي لفظي از روان شناسي گروي و فرايند رواني ذهن مولف، تمايز نهادن ميان معناي لفظي با معنانسبت به، فرق گذاشتن بين فهم متون و تفسير ونقد متن، درنظر هرش قصد مولف نقش اساسي دارد و معناي لفظي نيز با نسبت و قصد مولف گره خورده است.

تفسير معتبر و عيني از متن چيزي نيست جز درك معناي لفظي

هرش استقلال معنايي متن را قبول ندارد بلكه متن را معناي مقصود مولف مي داند. لذا اولاً معناي متن امري متعين و مشخص است. ثانياً: تفسير، معتبر است ثالثاً معناي متن تغيير نمي كند و واقعه تاريخي است كه در زمان خاص مولف آن را قصد كرده است. معنا، متعلق آگاهي است چون آگاهي از چيزي وجود دارد. وي تاريخي بودن معنا را قبول ندارد. زمينه نيز در معناي متن نقشي ندارد. به اعتقاد وي تعامل با متن چهار حالت دارد:

1-  فهم متن؛ هر كس قادر به نوشتن و تكلم به يك زبان است قادر به فهم گفتار و نوشتار آن زبان هم هست. فهم ساختن متن است.

2-  تفسير متن: تفسير، تبيين معناي لفظي است تنوع تبيين به معناي تنوع معناي متن نيست. براساس تغيير زمانه تنوع و تغيير تفاسير بوجود مي آيد.

3-  نقد متن: نقد پس از درك معناي لفظي است.

4-  منطق اعتبار فهم: متن كليد اصلي فهم مراد مولف است البته مفسر بايد در حد توان خويش به وراي متن بينديشد.

دكتر كمال اكبري


برچسب‌ها:
+ نوشته شده در چهارشنبه اول 3 1392ساعت 14:16  توسط کمال اکبری | (0) نظر